علت این همه دلواپسی قلبم چیست
که فقط لحظه دیدار تو بی تاب شود؟
تو بگو علت آن چیست
که چشمان تو با یک نظر ساده خود
حکم به تبعید نفس در قفس سینه کند؟
تو بگو حبس نفس تا کجا انجامد؟
تو بگو علت آشوب که در این سینه
به هنگام تماشای دو چشمان تو چیست؟
تو که آرام دلم بودی و هستی تو بگو
تو بگو ارتباط تو و این شورش برخاسته در سینه من
که مرا یکسره بی خواب نموده است و چنان
کار مرا زار نموده است که دیوانه شدم
چیست دگر؟
من که یکباره شدم بی سرو سامان و جنون شد کارم
آخر این علت دیوانگی ام چیست دگر؟
گر چه پاسخ ندهی اما من
از سکوت تو بفهمم که دگر
پشت این حادثه دستی دگر است
آخرِ این حادثه، اما دل فقط می خندد
که دگر سلطنت عقل به قلبم
به پایان و سر انجام خودش نزدیک است.
این دل شورشی ام جای همان عقل شود حاکم من
دست یاری تو ، اما به دلم تاج رساند
چشم هم کم به دلم یاری و ایثار نکرد.
عاقبت چشم خودم بود که زد تیشه عشق،
به تنم بی فریاد.
من که دگر به سرم عقل نمانده است ولی
می شود دست تو را در پس این حادثه جست.
رد پای تو چه زیبا پیداست...
.
.
.
«علیرضا به نهایت بی نهایت دوستت دارم»