تبليغاتX
راز عشق من و تو

راز عشق من و تو

با تو زیستن را فهمیدم وبا تومعنای عشق را دانستم.ای رازعشق!تو چه باعظمتی.هرگز عظمت تو راندیده بودم.

واما یک ترانه...

می دونم که توهم چشمات توی زنجیر اشکاته

همیشه شور بختن ریختن تقدیر اشکاته

درسته آدما اینجا همیشه خالی از نورن

دلاشون سرد و تاریکه از آب وآینه دورن

دلامون باید آبی شه اگرچه با زمین قهریم

نذارازعشق خالی شیم من وتوقلب این شهریم

نمی شه شب زده با شیم وقتی آسمون روزه

یه عمره قلب خورشیدم برامون داره می سوزه

می شه از بند اشکامون توی خنده رها باشیم

اگه دل مهربون باشه هماغوش خدا باشیم

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 15:32  توسط علیرضا  | 

باران باران دوباره باران باران

باران باران ستاره باران باران

ای کاش تمام شعرها حرف تو بود:

باران باران بهار باران باران

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 15:31  توسط علیرضا  | 

نگاه میکنم آرام و گریه ها پنهان

چه حرفها که ندارم.سلام  عزیز جان

اگرچه صحن و سراتان کبوترانه شده

هنوز گنبدتان مانده رنگ غربتتان

هنوز نام تو تضمین نبض آ هوهاست

که خادمان حریمت شدند صیادان

زمانه داغ تو را می زند به سینه ی باغ

که بعد تو تل آتش شده است تاکستان

بیا دوباره دعا کن زمین جوانه زند

بیا دوباره دعا کن که گل کند باران

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 15:30  توسط علیرضا  | 

سلام مثل همیشه بلند و بی پروا

سلام سالم و خوب است حال من اما..

کمی هوای شما کرده با اجازه ی تان

کمی عجیب شدم بین شهرمان تنها

هنوز بین شما مانده قسمتی از من

هنوز روح من آنجاست مثل باد رها

چقدر تنگ دلم می شود برای خودم

چقدر تنگ دلم می شود برای شما

فقط مراقب من مثل قبل ها باشید

فقط دوباره مرا بسپرید دست خدا

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 15:28  توسط علیرضا  | 

نگاه می کنی به من نگاه می کنم به تو

نگاه می کنم بمان نگاه می کنم نرو

هنوز وقت مانده تا دوباره زندگی کنی 

نرو به خاطر خدا شبیه قصه ها نشو

به من نگاه کن! ببین چقدر عاشق توام 

ببین چقدر خوب می شود همیشه با من و...

همیشه تلخ بوده آخر تمام قصه ها

نه عشق حرف تازه ای شده نه انتظار نو

به خاک می رود گذشته با تمام شادی اش

و من نگاه می کنم به عمق رد پای تو

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 15:26  توسط علیرضا  | 

 

 

در خواب هم انتظار من پیوسته است

چشمی باز است و چشم دیگر بسته است

با سیزده آمدی مبارک عددی است

زیرا که شبیه گنبد و گلدسته است

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 15:24  توسط علیرضا  | 

مقام عشق بنازم که نیش بر رگ لیلا

   زنند و از رگ مجنون خسته، خون بدر آید

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 11:6  توسط راضیه  | 

قصهء زیر گنبد کبود، زیر همین یکی بود و یکی نبود؛توی قاب گذشته ،

میون دنیای تنهایی هام، قصهء من شد!

یکی بود ، یکی رسید و بعد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 11:5  توسط راضیه  | 

روزی از کوچه ما بار دگر می آیی

با همان سبزترین پیرهن رویایی

باغ بی واسطه یک پنجره گل می خواهد

کوچه پر می شود از نسترن صحرایی

چون نسیمی که نوازش ز تنش می ریزد

مثل چشمان پر از ناز سحر، زیبایی

من همین کهنه ترین قصه این کوچه سرد

تو ولی تازه ترین خاطره فردایی

کشت ما را غم تنهایی و دلتنگی ها

شاید ای دوست تو هم مثل دلم تنهایی

می رسی تا به سر انگشت تبسم ای خوب!

عقده ها را از دل بسته من ، بگشایی

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 11:4  توسط راضیه  | 

 

 

در آسمان قلب من ستاره گريه ميکند
دل بهانه گير من دوباره گريه مي کند
نسيم خاطرات تو سري به خانه مي زند
ز خانه نگاه من غمت جوانه مي زند
تو موج مي شوي و من سکوت ساحلي غريب
تو آبي و پر از صدا و من شمايلي عجيب
تو حرف مي زني و من دوباره گوش مي کنم
اگر چه در درون خويش کمي خروش مي کنم
ولي تو موج هستي و منم که ساحل توام
تو حرف غرشي و من کلام بي صداي غم
و دوست دارم آشنا همين غرور سبز را
همين که کرده عشق را غريبه نام آشنا
پس انتظار مي کشم که باز مهربان شوي
تو مهربان شعر من بيا که قهرمان شوي
به ياد آن شبي که تو به قلب من سري زدي
و با پرنده ي دلت به باغ من سري زدي
من آشيانه ساختم براي چشمهاي تو
و قطره ها نشانده ام به پاي چشمهاي تو
هنوز اول بهترين من کلام مني
در انتهاي آرزو سلام اول مني...

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 16:11  توسط علیرضا  | 

ای کاش زبان نگاهم را می دانستی

    و با این همه سکوت

مرا به خاموشی متهم نمی کردی

    کاش می دانستی من همیشه

با زبان چشمانم با تو سخن می گویم

    چشمانی که از ندیدنت

سیل ها دارند برای جاری ساختن

    سخن ها دارند برای گفتن

غزل ها دارند برای از تو سرودن و

    عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن

کاش می دانستی که من تو را

    دوست دارم....

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 16:9  توسط علیرضا  | 

عشق واقعی ...
افلاطون می گه :" اگه با دلت چيزی يا کسی رو دوست داری زياد جدی نگيرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چيزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعيه...
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 16:5  توسط علیرضا  | 

سخن از توست

طلوع من

واژه از توست

طلوع من

شکوه من

تمام وجود

یادگار توست

میان این زمین

میان شب بتاب

شبیه ماه

ستاره از تو روشن است .

قرمزیه رنگ سیب

طراوت بهار

ورق ورق دفتر ذهن

نقش توست .

مرو ز برم

تو ای طلوع من

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 15:53  توسط علیرضا  | 

تویی زیبا ترین جمله ی عاشق

تویی قشنگ ترین گل شقایق

تو که برای من زیباترینی

تو که قشنگ ترین گل رو زمینی

تویی تنها بهونه برای زندگی ام

تویی قشنگ ترین و بهترینم

تویی آشفته گیسوی طلایی

تویی زیبا نترین حس خدایی

تویی زیبا ترین رویای عاشق

تویی زیبا ترین حرف حقایق

تویی خدای سحر و جادو

تویی زیبایی آشفته گیسو

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 15:51  توسط علیرضا  | 

در میان روزگارای قدیم

 

در میان چشم نوزاد رها

 

وآن سرپا مستی بی انتها

 

من تو را حس کرده ام

 

من میان غربت شبهای خود

 

من میان حالت چشم نگار

 

من تو را بو کرده ام

 

در سرم عطر تو باقی در تمام لحظه ها

 

در جدایی و وصال

 

در درون کاخ یک پر ادعا

 

من میان کلبه ی درویش خود

 

به گمانم بیش ازین ها من تو را دریافتم

 

تو همان حس قریب روشنی

 

تو همان معنی پاک جاودان

 

روشن از مانده هر ستاره ای

 

تو همان معنی حرف دل من با من بمان

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 15:50  توسط علیرضا  | 

پای سگ بوسید مجنون ، خلق را گفتند:«این چه بود؟!!!»

                           گفت:«این سگ، گاهی کوی لیلی رفته بود!»

+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 17:37  توسط راضیه  | 

امروز ، زندگی سبز را نذر کردم

فردا، بهار آرزوهایم را...

نمی دانم آیا به تو خواهم رسید ؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 17:33  توسط راضیه  | 

همچو فرهاد بود کوه کنی پیشهء ما

کوه ما سینهء ما، ناخن ما تیشهء ما

شور شیرین ز بس آراست ره جلوه گری

همه فرهاد تراود ز رگ و ریشه ما

بهر یک جرعهء مِی منّت ساقی نکشیم

اشک ما بادهء ما، دیدهء ما شیشهء ما

عشق شیری است قوی پنجه و می گوید فاش:

«هر که از جان گذرد ، بگذرد از بیشهء ما»

+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 17:32  توسط راضیه  | 

 

در خلوت روشن با تو خواهم گریست .

دستت را به من بده ... دستهای تو با من آشناست .

ای دیر یافته با تو سخن می گویم .

به سان ابر که با طوفان ... به سان علف که با صحرا ...

به سان باران که با دریا ... به سان پرنده که با بهار ...

به سان درخت که با جنگل سخن می گوید .

زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام ...

زیرا که صدای من با صدای تو آشناست .

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 13:9  توسط علیرضا  | 

 

صبري كه تو دوستش داري

ساقیا بده جامی     زان شراب روحانی
تا دمی بیاسایم     زین حجاب جسمانی
بهر امتحان ای دوست     گر طلب کنی جان را
آنچنان بر افشانم      کز طلب خجل مانی
بی وفا نگار من     می کند به کار من
خنده های زیر لب     عشوه های پنهانی
خانه دل ما را خدا     از کرم عمارت کن
بیش از آنکه این خانه     رو نهد به ویرانی
بی وفا نگار من     می کند به کار من
خنده های زیر لب     عشوه های پنهانی
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 13:1  توسط علیرضا  | 

هميشه و همه جا و هر لحظه

تا لحظه مرگ

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 12:54  توسط علیرضا  | 

علت این همه دلواپسی قلبم چیست

که فقط لحظه دیدار تو بی تاب شود؟

تو بگو علت آن چیست

که چشمان تو با یک نظر ساده خود

حکم به تبعید نفس در قفس سینه کند؟

تو بگو حبس نفس تا کجا انجامد؟

تو بگو علت آشوب که در این سینه

به هنگام تماشای دو چشمان تو چیست؟

تو که آرام دلم بودی و هستی تو بگو

تو بگو ارتباط تو و این شورش برخاسته در سینه من

که مرا یکسره بی خواب نموده است و چنان

کار مرا زار نموده است که دیوانه شدم

چیست دگر؟

من که یکباره شدم بی سرو سامان و جنون شد کارم

آخر این علت دیوانگی ام چیست دگر؟

گر چه پاسخ ندهی اما من

از سکوت تو بفهمم که دگر

پشت این حادثه دستی دگر است

آخرِ این حادثه، اما دل فقط می خندد

که دگر سلطنت عقل به قلبم

به پایان و سر انجام خودش نزدیک است.

این دل شورشی ام جای همان عقل شود حاکم من

دست یاری تو ، اما به دلم تاج رساند

چشم هم کم به دلم یاری و ایثار نکرد.

عاقبت چشم خودم بود که زد تیشه عشق،

به تنم بی فریاد.

من که دگر به سرم عقل نمانده است ولی

می شود دست تو را در پس این حادثه جست.

رد پای تو چه زیبا پیداست...

.

.

.

«علیرضا به نهایت بی نهایت دوستت دارم»

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 12:6  توسط راضیه  | 

امروز پای ثانیه ها درد می کند.آرام می روند، آرامتر از دیروز و گاه پشت

ساعت های غم اطراق می کنند...

نمی دانم با این ثانیه های خسته ، کی به تو می رسم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 12:4  توسط راضیه  | 

خانه ی عشق کجاست؟
در کدامين خانه را بايد کوبيد؟ آدرسش را از کدامين مجنون بايد پرسيد؟ عشق زير مهتاب چه شهری خفتست؟
چه کسی ميداند؟
شايد اين عشق ، اين حس غريب ، خانه اش جايی باشد در همسايگیه موج و نسيم و ماسه ، روی امتداد دو رد پا ، روی امتداد نگاه ستاره ها به قدم های دو مرغ خسته ، خسته از پی خانه ی عشق گشتن ! غافل از اينکه عشق در قدم هاشان خانه جسته،، در خانه ی اين عشق را بايد کوبيد.
شايد اين عشق ،اين حس غريب، خانه اش جايی باشد در همسايگيه دو نگاه ، دو نگاهی که با طلاقیشان ،آهنگ نفس های بی رمق در پی هم را نظم می بخشند ،دو نگاهی که از پس شيشه ی گردگرفته ی اطاق هوس نيستند ، دو نگاهی که عطرشان بوی عشق است و بس ،گويی عشق اين بار در چشمان دو همدم خفتست ، در خانه ی اين عشق را نيز بايد کوبيد.
شاید این عشق ،این حس غریب، خانه اش جایی باشد در همسایگیه آغوشت ،همان آغوشی که در آن برای بچه ی همسایه اش همیشه جا هست ،همان آغوشی که در سوز این زمستان انسانی ، هنوز گرم است ، همان آغوشی که برای پسر حاجی هوس در آن جایی نیست ،همان آغوشی که مال من است ، صاحب خانه ی این آغوش عشق است ، در خانه ی این یکی را نیز باید کوبید.
شايد اين عشق ،اين حس غريب، خانه اش جايی باشد در همسايگيه خودکارم ،‌خودکاری که بر روی کاغذ حسرت میلغزد و میرقصد و دوستت دارم را هجی میکند ، خودکاری که روی دیوار کلاس غمزده ی مرگ نیز میرقصد ، همان خودکاری که روی نیمکت سرد و چوبیه مدرسه ی انتظار نیز میلغزد و محبت را معنا میکند ،
عشق این بار همراه خودکارم میرقصد ، عشق این بار خانه ی انگشتانم را تفرجگاه خویش کردست، در خانه اش را باید کوبید!

خانه ی این عشق کجاست؟

عشق ،این حس غریب،
بچه ی کوچه های فکر من و تو نیست ، خانه ی عشق بالاتر از این جاهاست ، خانه ی عشق در محله ی قلب من و توست ، ،،،، مراقب باشیم ، آدرس خانه ی عشق را از یاد نبریم
هر کجا هستیم ، خانه ی عشق آنجاست ، تردیدی نیست ، در خانه ی عشق را باید کوبید،شاید از روی ترحم نظری در من و تو افکند و بفرمایی بزند، تعارفش را نباید رد کرد، عاشقی یک هنر است
!

 

بي تو اسير اين شهر بي محبتم

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 21:53  توسط علیرضا  | 

 

آن شاخه ی رزی که دادی هنوز در گوشه ی اتاق یاد آور روزهای شیرین عاشقیست  تو را با تمام وجود می پرستم

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 21:49  توسط علیرضا  | 

من روز خویش را با افتاب روی تو

 

کز مشرق خیال دمیده است اغاز می کنم

 

من با تو می نویسم و می خوانم

 

من با تو راه می روم و حرف می زنم

 

:وز شوق این محال

 

...که دستم به دست توست

 

!!!من جای راه رفتن پرواز می کنم

 

ان لحظه ها که مات

 

در انزوای خویش یا در میان جمع

 

خاموش می نشینم: موسیقی نگاه تو را گوش می کنم

 

گاهی میان مردم ...در ازدحام شهر

 

غیر از تو هر چه هست ,فراموش می کنم

 

:گویند این و ان به هم - اهسته

 

!!!!هان و هان"-

 

!!!دیوانه را ببینید

 

!!بیخود چو کودکان لبخند می زند

 

"با خود چگونه گرم سخن گفتن است؟؟؟

 

اه...من دور از این ملامت بیگاه -

 

همچنان سرمست

 

در فضای پریخانه های راز

 

شاد از شکوه طالع و بخت موافقم

 

:اخر چگونه بانگ برارم که

 

!!!!عاقلان-

...دیوانه نیستم

 به خدا سخت عاشقم!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 21:47  توسط علیرضا  | 

اين وبلاگ هر چه هست و

هر چه باید به تو تقديم است

تويي كه عصاره ي فضيلتي و

وارث قلبم

صدایم کن؛

صدای تو آرامم می کند.و باور کن؛

باور کن دلی را که صادقانه احساس تو را درک می کند.

کاش می توانستم تمام بغض های دوری از تو را در خود نابود کنم.

من ؛تو و مهربانی هایت را به دست لطیف باران می سپارم؛

و تمام خوبی هایت را پر از عطر اقاقیا می کنم.

و با تمام وجود می گوییم دوستت دارم

مرا باور کن............

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 21:38  توسط علیرضا  | 

کاش میدانستی برای شنیدن طنین دل انگیز صدایت

حاضرم تمام لحظه هایم را به پایت بریزم

و

می خواهم تمام ساعتها را آتش بزنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 21:32  توسط علیرضا  | 

مثل هر صبح بهار. از دل شبزده وسرد غرور

 

بر سر باغچه قلب همه

 

گرم وشیرین و پر ازعشق.بتابیم و سلامی بدهیم

 

تا دل بسته هر دانه مهر با حضور من وتو

 

تا خود سبز خدا رشد کند

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 21:28  توسط علیرضا  | 

دل خوش نزدیک است

 

باورش کن!

 

و بگو!

 

داد بزن

 

آی.ای مردم شهر دل خوش نزدیک است

 

و اگر شاعر باران و طبیعت پرسید."دل خوش سیری چند؟؟"

 

دست در دست شعورش بدهیم

 

تا که با هم برسیم سر یک کوچه سبز                    

 

و نشانش بدهیم.دل خوش یعنی که

 

رسیدن به وصال یار

 

وبوییدن عطر گل روی یار

 

تقدیم به عشق عزیزم راضیه

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 21:25  توسط علیرضا  |