خوش آمدی ای عزیز به خلوت تنهایی قلبم. خوش آمدی ای عزیز به روح نیمه جان و افسرده ام. تو در تن خسته ی من نور امیدی.تو در من نفس تازه دمیدی.با تو گرم شدم.با تو زیستن را فهمیدم و با تو معنای عشق را دانستم. ای راز عشق! تو چه با عظمتی.هرگز عظمت تو را ندیده بودم.
در آسمان قلب من ستاره گريه ميکند دل بهانه گير من دوباره گريه مي کند نسيم خاطرات تو سري به خانه مي زند ز خانه نگاه من غمت جوانه مي زند تو موج مي شوي و من سکوت ساحلي غريب تو آبي و پر از صدا و من شمايلي عجيب تو حرف مي زني و من دوباره گوش مي کنم اگر چه در درون خويش کمي خروش مي کنم ولي تو موج هستي و منم که ساحل توام تو حرف غرشي و من کلام بي صداي غم و دوست دارم آشنا همين غرور سبز را همين که کرده عشق را غريبه نام آشنا پس انتظار مي کشم که باز مهربان شوي تو مهربان شعر من بيا که قهرمان شوي به ياد آن شبي که تو به قلب من سري زدي و با پرنده ي دلت به باغ من سري زدي من آشيانه ساختم براي چشمهاي تو و قطره ها نشانده ام به پاي چشمهاي تو هنوز اول بهترين من کلام مني در انتهاي آرزو سلام اول مني...
افلاطون می گه :" اگه با دلت چيزی يا کسی رو دوست داری زياد جدی نگيرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چيزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعيه...
خانه ی عشق کجاست؟ در کدامين خانه را بايد کوبيد؟ آدرسش را از کدامين مجنون بايد پرسيد؟ عشق زير مهتاب چه شهری خفتست؟ چه کسی ميداند؟ شايد اين عشق ، اين حس غريب ، خانه اش جايی باشد در همسايگیه موج و نسيم و ماسه ، روی امتداد دو رد پا ، روی امتداد نگاه ستاره ها به قدم های دو مرغ خسته ، خسته از پی خانه ی عشق گشتن ! غافل از اينکه عشق در قدم هاشان خانه جسته،، در خانه ی اين عشق را بايد کوبيد. شايد اين عشق ،اين حس غريب، خانه اش جايی باشد در همسايگيه دو نگاه ، دو نگاهی که با طلاقیشان ،آهنگ نفس های بی رمق در پی هم را نظم می بخشند ،دو نگاهی که از پس شيشه ی گردگرفته ی اطاق هوس نيستند ، دو نگاهی که عطرشان بوی عشق است و بس ،گويی عشق اين بار در چشمان دو همدم خفتست ، در خانه ی اين عشق را نيز بايد کوبيد. شاید این عشق ،این حس غریب، خانه اش جایی باشد در همسایگیه آغوشت ،همان آغوشی که در آن برای بچه ی همسایه اش همیشه جا هست ،همان آغوشی که در سوز این زمستان انسانی ، هنوز گرم است ، همان آغوشی که برای پسر حاجی هوس در آن جایی نیست ،همان آغوشی که مال من است ، صاحب خانه ی این آغوش عشق است ، در خانه ی این یکی را نیز باید کوبید. شايد اين عشق ،اين حس غريب، خانه اش جايی باشد در همسايگيه خودکارم ،خودکاری که بر روی کاغذ حسرت میلغزد و میرقصد و دوستت دارم را هجی میکند ، خودکاری که روی دیوار کلاس غمزده ی مرگ نیز میرقصد ، همان خودکاری که روی نیمکت سرد و چوبیه مدرسه ی انتظار نیز میلغزد و محبت را معنا میکند ، عشق این بار همراه خودکارم میرقصد ، عشق این بار خانه ی انگشتانم را تفرجگاه خویش کردست، در خانه اش را باید کوبید!
خانه ی این عشق کجاست؟
عشق ،این حس غریب، بچه ی کوچه های فکر من و تو نیست ، خانه ی عشق بالاتر از این جاهاست ، خانه ی عشق در محله ی قلب من و توست ، ،،،، مراقب باشیم ، آدرس خانه ی عشق را از یاد نبریم هر کجا هستیم ، خانه ی عشق آنجاست ، تردیدی نیست ، در خانه ی عشق را باید کوبید،شاید از روی ترحم نظری در من و تو افکند و بفرمایی بزند، تعارفش را نباید رد کرد، عاشقی یک هنر است!